سلام دوستان...
من شكست خوردم...اره در مقابل خانواده نيوشا كم آوردم و مغلوب شدم.همش مقصر خودم هستم من خيلي بي عرضم...
مجبور شدم كاري رو خانواده نيوشا مي خواستن با وجود اينكه ناراضي بوديم قبول كنم...اره من قبول كردم كه با عشقم...زندگيم...نفسم قطع رابطه كنم...خدااااااااااا....!
اونا فكر ميكنن با اين كارشون من و نيوشا رو از هم جدا ميكنن ولي اشتباه ميكنن...من نيوشا دلامون مال همه...
نيوشا خيلي دوستت دارم كه هنوز به من وفا داري...خيلي دوستت دارم مطمئن باش من و تو مال هميم....
خدايا خودت كمكم كن...
من با نیوشا برنامه هامو تنظیم کردم و دارم یک ماه دیگه میرم تا به طور غیر رسمی خواستگاریش کنم![]()
برام دعا کنید که مشکلی پیش نیاد و من و نیوشا به اون چیزی که میخواهیم برسیم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است
وقتی خواستم به ستایش روی آورم گفتند خرافات است.
وقتی به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است.
وقتی گریستم گفتندگناه است.
وقتی خندیدم گفتند دیوانه است.
وحال که سکوت کردم گفتند عاشق است.
اره عشق من من عاشقم .اما ...همه گفتند دیوانه است....
سلام...
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم يه حال عجيبي داشتم...احساس گناه ميكردم...من شب قبل با نيوشا حرف زدم...نه...نه از اين كه با نيوشا حرف زدم احساس گناه نكردم...احساس گناه من از اينه كه چرا آدما قدر همديگرو نميدونن...چرا؟
نيوشا...عشق به نيوشا...حس كردن نيوشا...بهترين و قشنگترين حس هايست كه توي 21 سال زندگيم حسشون كردم...من حتي توي دوران بچگيم اينقدر كي رو دوست نداشتم!آخه ميگن بچه همه چيز و همه اطرافيان رو دوست داره...هر كسي كه بهش محبت كنه دوست داره ولي من نيوشا رو خيلي بيشتر از اوني كه خودش فكر ميكنه دوست دارم...ولي نميدونم چرا باعث ميشم كه ناراحت بشه...
ديشب خيلي حرفاي نگفته رو بهش گفتم...نميدونم از حرفام ناراحت شد يا نه...اميدوارم نشده باشه!
خيلي دوسش دارم....
ميخوام اينو بهش بگم گه:
نيوشا عشق و معشوقه ارزشش داره كه غرورتو براش له زير پا له كني...من در مقابل تو احساس غرور نميكنم.
اينم ميخواستم بهش بگم كه نشد ولي الان ميگم...
زندگي.... گاهي گريست ،گاهي خنده ،گاهي بازنده اي و گاهي برنده، زندگي...... گاهي عشق و گاهي نفرت ،گاهي اميد گاهي حسرت ،گاهي افتادن و موندن و بريدن، گاهي وقتا پر گشودن و پريدن....زندگي...... مثل يه سقفه تو هجوم بي پناهي ،زندگي عشق و محبت كندن از مرگ و تباهي زندگي مثل يه جنگه تنها جنگي كه قشنگه تو نبرد زندگي، عشق، حكم تفنگه....
نيوشا زندگي ارزششو داره كه براش بجنگيم پس هيچوقت نااميد نشو و هيچ وقت انتخابتو عوض نكن و تنهام نذار....
آدما تنهايي هم ميتونن زندگي كنن...ولي...برعكس حرفاي بالا ميشه...يعني....گريه،بازنده،نفرت،حسرت،افتادن و موندن و بريدن،نفرت و هوس،مرگ و تباهي......و باختن توي چنگ زندگي چون خلع سلاح عشقي....
اميدوارم كه هميشه مثل گذشته و حال صداقت رو پيشه كني....
نه فکر نکنم این نیوشای شما باشه نیوشا خانم تهران نیستند...اسمتونو میگفتین شاید بشناسه دنیاست دیگه شاید...
امروز غروب نیوشا زنگ زد.داشتم با دوستام میرفتم یه جای که دیدم گوشیم زنگ خورد...اره خودش بود...باور کنید متحول شدم..خیلی خوشحال بودم و بروز ندادم.جواب که دادم خوشبختانه خوشحال بود.صداشو که شنیدم دنیا جلو چشام شدد بهشت.ولی زیاد خودمو خوشحال نشون ندادم.آخه از دستش دلخور بودم.بعد از ۳ روز.خدایا شکرت که حالش خوبه.بعد از احوالپرسی سریع رفتم اعتبار گرفتم که شب بهش اس ام اس بدم.
خیلی خوشحالم...
عزیزان این متن اولین نامه نیوشا به منه...
اي خواننده ي عزيز كه عاشقانه دوستت دارم:
براي تو مي نويسم، زيرا خود را از تو و تو را از خود گسسته نميدانم،هر روزت را از روز پيش به خود نزديك تر حس مي كنم.با تو همدردم،با تو همرازم،با تو همزادم و با تو همنفسم.
من عاشق و مجنون توام كه اگر نشتري از عشق بررگ ليلي من آشنا شود پيش از او جان من به فرياد خواهد آمد.
اگر بگريي مرا بگرياني،اگر لبخند بزني مرا شاد مي كني،اگر تنها باشي ياد من در كنارت مي نشيند،اگر فرياد برآوري كلام من پژواك صداي توست نه كلام من كه خود من با تو هم فرياد خواهم بود.هيچ كس به جز خداي عليم نمي داند كه تا چه پايه دوستت دارم.هيچ گاه خود را از تو جدا نخواسته ام كه مرگ را بر اين جدايي رجحان مي نهم.اگر روزي بگريم غم توست كه جانم را به خروش مي آورد زماني كه شادي بر در سرايم حلقه مي گويد شادي توست كه به احتزازم در مي آورد.
آن دم كه به عشق دم مي زنم واژه هاي عشق من از قامت تو،از اشك تو از لبخند تو،ازدندان تو از موي بلند تو وام مي گيرد.
آري اين تويي كه چون رحمت خداوند در رگ رگ من ،در خون من ،در ستعماي من در زندگي من و حركت من و در جوانه هاي عشق من جاري هستي.
با لبخند تو مي خندم،با گوش تو مي شنوم،با چشم تو مي گريم و با دست تو مي نويسم و با باد تو مي انديشم،غم من از غم تو ،نشاط من از نشاط تو و زندگي من از زندگي تو مايه ميگيرد.
اي حقيقت افسانه نما را باور كن،به راستي كه باور كن.
من از دنيا هيچ نخواسته ام جز خداوند و جز تو را،جز محبت تو را و جز لبخند تو را از آن رو كه تو آينه مصور و منور و پر از لعمان خداوندي.
بسي شادم كه در دنيا هيچ ندارم،نه آبي نه آباداني و نه به وسعت كف دست خاكي.من بر خاك خدا گام مي نهم اما آرزو مي كنم كه روحم افلاكي باشد.آب و خاكي نميخوام زيراه با آه سوخته دلي بر باد مي رود اما اتشي كه هيچ وقت نميرد در دل من است.
از خويش خانه و سرپناهي ندارم و باور كن در آرزوي ان هم نبوده ام اما در عمق آرزوي من است كه در دل تو خانه اي داشته باشم اگر چه به مساحت يك قلب...
پنجره اي دارم به وسعت دلهاي پاك كه از شيشه هاي رنگارنگي به سوي تو و دنياي تو مي نگرم،روزان و شبان بر اين دريچه نشسته ام و كبوتران احساس و انديشه را اسير مي كنم و به قفس شعر مي سپارم از تو الهام ميگيرم و به تو فكر مي كنم چون تو دارم همه دارم و ديگر هيچ نباشد.اگر از اقيانوس بي كران محبت تو يك جام نصيبم شود دريا مي شود.استشمام يك نفس از عطر تو مرا باغ مي كند كه نه باغ آفرين.
اي نازنين ترين...!
اي مهربان ترين..!
و اي قشنگترين..!
شادي هايت را با خود به خلوت خويش ببر ،ولي غمت را با من قسمت كن ،اما بدان پيش از آنكه غمت را با من قسمت كني من بار غمت را بر دوش دل داشته ام،چرا كه همزاد توام تو دلارام مني نه آرام دل كه خود دلي-لبخند مني-تو رشيد مني،تو پيوند مني....
سرت سبز،دلت گرم،لبت خندان و سينه ات آتشكده ي مهر يزدان باد....
21/6/1386
نيوشا...
سلام نیوشا جونم...می دونم امروزاین وبلاگو میخونی...منم به همین خاطر شعر یکی از خواننده های محبوبتو گذاشتم اینجا تقدیم به تو...
عشق لالايي بارون تو شبهاست،نم نم بارون پشت شيشه هاست
لحظه شبنم و برگ گل ياس،لحظه رهايي پرنده هاست
تو خود عشقي كه همزاد مني،تو سكوت منو فرياد مني
تو خود عشقي كه شوق موندني ،غم تلخ و گنگ شعراي مني
وقتي دنيا درد بي حرفي داره،تويي كه فرياد دردهاي مني
دستاي تو خورشيدو نشون مي دن،چشاي بستمو بيدار مي كنن
صداي بال و پرنده رو لبات،تو گوشم دوباره تكرار مي كنن
زندگي وقتي كه بيزاري باشه،روزو شبهاش همه تكراري باشه
شايد عشق براي بعضي عاشقا،لحظه بزرگ بيداري باشه
عشق لالايي بارون تو شبهاست،نم نم بارون پشت شيشه هاست
لحظه عزيز با تو بودن،آخرين پناه موندن منه
تو خود عشقي كه همزاد مني،تو سكوت منو فرياد مني
دوستت دارم فرشته کوچولو
منتظرم....
سلیم خان مثل اینکه قصد نداری دست از سر کچل من و نیوشا برداری....
بابا ما یه اشتباهی کردیم تو و یوکابد رو با هم اشنا کردیم اکه خودت میخواستی به اینجا کشیده نمیشد...حتما یکی از طرفین نخواستن که از هم جدا شدید دیگه چرا دعواهاتو میاری سر ما خالی میکنی....
ما تا اونجایی که تونستیم کمکتون کردیم ولی خودت خوب میدونی که اخر سر ما این وسط شدیم ادم بده!!!!!
خواستیم ثواب کنیم حسابی کباب شدیم....![]()
هر کاری عرضه میخواد....یا تو نداشتی یا یوکابد...
البته من این چند مدت رو با یوکابد که حرف میزد گفته های اون ثابت می کرد که تو.....
به هر حال تو که با ما حرف نمیزنی تا بدونیم ماجرا چیه....
حتما مقصری که حرف نمیزنی...
خودت خوب میدونی من میتونستم وساطت کنم دوباره درست شه ولی نخواستی...دفعه قبل چقدر از یوکابد التماس کردم تا بازم با تو ادامه بده و این بار هم میتونستم ولی خودت نخواستی...تازه با منم قهر مردی عین بچه ها...
حرف من:
سلیم جان...دوست قدیمیه من...توی زندگیت سعی کن به کسی تکیه نکنی.چون یک مرد خودش باید یک تکیه گاه محکم برای خانوداش باشه....به کسی وابسته نباش...سعی کن کارها و مشکلاتت رو خودت حل کنی..با گره کردن هم کاری درست نمیشه...بشین فکر کن شاید واقعا به درد هم نمیخوردین...شاید حکمتی توی این کار بوده و ۱۰۰۰ شاید دیگه....
به کسی اعتماد نکن چون توی این دوره دوست خوب پیدا نمیشه...مثل من
من دوست بدی برات بودم؟میدونم میدونم....![]()
دوستان عزیز این وبلاگ خوشگل سلیم برین نظر بدین چون خیلی دوست داره.....
چند وقت پیش برای یکی از دوستام یه اتفاقی افتاد که منجر به جدا شدن از عشقش شد....من وساطت کردم که خوشبختانه همه چیز درست شد و اشتی کردند....ولی این وسط من ادم بده شدم و هر چی دلشون خواست بی دلیل به من گفتن....
تا اینکه چند روز پیش باز جدی تر دعواشون شد و از هم جدا شدن این بار من نه که وساطت نکردم بلکه پشت دختررو گرفتم و ازش حمایت کردم چون میدونستم مقصر اصلی کیه حالا این دوست خوب ما رفته توی وبلاگش هر چی در مورد ما دلش خواسته گفته برید بخونید و خودتون قضاوت کنید ببینید که مقصره....
زندگی .... زندگی .... زندگی...
زندگی برای چی؟برای عاشق شدن؟برای مردن؟برای پول و ثروت و شهرت.......؟
واقعا بشین و خوب فکر کن ببین برای چی زهندگی می کنی؟تا حالا بهش فکر کردی؟
زندگی دورانهای زیادی داره...
دوران بچه گی به عشق بازی کردن زندگی می کنی....دوران مدرسه به عشق درس و دیپلم گرفتن...دوران بعد دیپلم به عشق دانشگاه دوران دانشگاه به عشق فارق التحصیل شدن....تا اینکه عاشق میشی...عاشق غیر هم جنس...عاشق....بعد ازدواج و بعد به عشق پول و ثروت و بعد که خوشیهات تموم میشه و پیر می شی تازه یاده خدا میوفتی....بعد رو به خدا وایمستیو به عشق خدا و پر کشیدن به سوی او زندگی می کنی تا اینکه ....
اره این یعنی زندگی ولی معنی اول و آخر زندگی چیزی نیست جز واژه قشنگ عشق....
زندگی یعنی عشق....
بدون عشق زندگی معنایی نداره...فرقی نمیکنه عشق به چی ...
من الان به عشق یکی زنده ام....به عشق یکی که یه تاره موشو به دنیا نمیدم....به عشق نیوشا...دختر رویاهام....
شما به عشق کی یا چی زنده اید؟
می تونید در قسمت نظرات بنویسید منم توی وبلاگ با اسم خودتون قرارش می شدم....
من عاشقش بودم ولی اون نبود
من هنوز دلتنگشم ولی اون نیست
من تا ابد دوسش دارم
ولی میدونم که اون هیچ وقت دوسم نداشت
من هنوزم هر شب خوابشو میبینم
ولی میدونم اون حتی حاضر نیست توی خواب منو ببینه
من پذيرفتم که عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
ميروم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزاد باش
گرچه تو زودتر از من ميروي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را

عشق يک حادثه ساده نبود، اما از آن ساده گذشتي...
عشق اشک چشم من بود وقتي از من پرسيدي هنوز
دوستم داري...
عشق آينه تصوير تو بود که هر روز صبح مثل خورشيد
جلوي چشمانم طلوع ميکرد...
عشق صداي خوردههاي الماس بود وقتي که قلبم از
رفتن تو شکست...
عشق آخرين نگاه اشکآلود من بود وقتي که حرمت قلبم
را زيرپا گذاشتي و ساک سفرت را بستي....
عشق کادوي تولد تو بود، که وقتي نيامدي، براي هميشه
در کمد خاطراتم محبوس شد....
عشق گوش کردن به شعر «لحظه ديدار نزديک است»
رضا صادقي بود، وقتي فردا صبح قرار بود تو را ببينم....![]()
خواستم برای از دست دادنت اشک بريزم،
ديدم تمام اشک هايم را برای بدست آوردنت
ريختم...
آنکس که می گفت دوستم داره عاشقی نبود که
به شوق من آمده باشه
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاييزی
راه می رفت ،
صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من
گمان می کردم ميگه : دوستت دارم
عمیق ترین درد زندگی مرگ نیست
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است
که مجبوری اخرش را با جدایی به سرانجام برسانی
" یک نفر تنها رفت
یک نفر تنها ماند
اشک لغزید به راهش
و نشست زیر نگاهش
آسمان ابری بود
باد آمد
و مسافر بگریست
دست تکان داد به یارش
وهمه راه نشست توی خیالش
چهره عاشق و زیبای نگارش
گفتن دوستت دارم به تو چه معنی داره؟
((د)):داشتن تو،حتی برای لحظه ای به تمام عمر بی
کسی ام می ارزد.
همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش
باور میکند.
((و)):وابسته تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن
من حیات می بخشد.
((س)):سرسپرده برق نگاه توام،لحظه ای که مرا در آغوش
گرمت میهمان کنی.
((ت)):تک ستاره شبهای بی فانوسم شدی روزی که از
خدا تکه ای نور طلب کردم.
((ت)):تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای
زندگیم جاریست.
((د)):دوری از تو را باور ندارم،حتی در رویا،که من ذره ای از
وجود عاشقت گشته ام.
((آ)):آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند،
وقتی به دریای ناآرام اشکهایم می نگری.
((ر)):راز مرگ دلتنگی هایم،روزیست که دستان گرم تو پناه
دستان سرد و بی نصیبم باشد.
((م)):مهتاب می سوزد،تا ابر،در آتش عشقت،که درد را
به جان خریده است در بازار عاشق.
چه جوری بگم دوست دارم.....
زندگي يعني مسيري رو به آب
زندگي يعني نه بيداري نه خواب
زندگي يعني سراي امتحان
زندگي يعني در ان عاشق بمان
زندگي يعني کمي و کاستي
زندگي يعني دروغ و راستي
زندگي يعني صفا ، مهر و وفا
زندگي يعني ستم ، جور و جفا
زندگي يعني سفر ، راهي دراز
زندگي يعني جهاني رمز دار
زندگي يعني مهي در پشت ابر
زندگي يعني بلا و درد و صبر
زندگي يعني دو روزي ميهمان
زندگي يعني فريب ميزبان

عشق يعني كوشش بي ادعا .....
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛
عشق يعني رفتن با پاي سر .....
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛
عشق يعني جان من قربان اوست .....
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛
حرفهاي دل بدون گفتگو .....
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛
عشق يعني بوسه بي شهوتي .....
عشق ، يار مهربان زندگي ؛
بادبان و نردبان زندگي .....
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛
در كويري چشمه اي جاري شده .....
يك شقايق در ميان دشت خار ؛
باور امكان با يك گل بهار .....
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛
عشق تاب آخرين برگ درخت .....
عشق يعني روح را آراستن ؛
بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛
عشق يعني مهرباني در عمل ؛
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛
پل به جاي اينهمه ديوار باش .....
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛
ديدن افتادگان زير پا .....
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛
عشق يعني ماهي راهي شده .....
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛
عشق صيادي بدون تير و دام .....
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛
عشق يعني گل به روي شاخه ها .....
عشق يعني از بديها اجتناب ؛
بردن پروانه از لاي كتاب
"برای آنکه دوستش دارم
."
تا حالا شده دلت انقدر بگيره و انقدر بی حوصله بشی،
ولی ندونی دلت از چی، دلت از کی، دلت از کجا گرفته ؟!!
تا حالا شده تو يه جمعی باشی ولی خودت و از همه جدا
احساس کنی و انقدر تو خيالات خودت باشی که نفهمی ا
صلا اطرافت چی ميگذره ؟!!! تا حالا شده خودت و تنهای
تنها ببينی در صورتی که تنها نيستی و يه عالمه دوستای
خوب داری ؟!!! نميدونم چی بگم !!! خیلی بده دلت
اينجوری بگيره، طوری که حتی نتونی به زبونش بياری
يا اصلا بنويسی که شايد يه کم سبک شی !!!

چند گاهی است که با تو آشنا شدم
و آن لحظه بود که عشق گمشده خود را یافتم
و آن دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد
و شاید تو همان عشق کودکی باشی که در سبزینه
خاطراتم نهفته بودی
شاید هم آن سیب سرخ
اکنون رنگین کمان هفت رنگ برایم هفتاد رنگ دارد.
و شاید هم به همین سادگی از پس تاریکی ها بیرون آمدم
و این آرامشی بود در میان غوغا
شاید تو یکی از خاطرات شیرین
نه آن ستاره یلدا باشی
یا آن آرزو های گمشده
تو آن عشق ابدی هستی که در خانه امید دلم جا باز کردی.
می دانم با تو می توان نیمه تاریک یک سرنوشت را
روشن دید
و تو به من فهماندی که تعبیر یک رویا در دست سر
نوشت است
و آن زمان بود که دیگر سایه های تردید برایم معنا نداشت
و جای آن حقایق شیرین برایم بهترین معنا بود
و تو به من آموختی که در آینه شکسته هم می توان نگاهی
در آینه داشت
همیشه فکر می کردم که خانه عشق در دشت آرزوهاست.
اما تو گفتی که: بوی خوش زندگی در رویای واقعی است
و این را یقین دارم که تو برایم تولدی دیگر بودی
نیمه تاریک یک زندگی با تو سفری داشتم به رویا
تو هر روز برایم سبز تر می شوی

اگر خودت در کنارم نباشی باز هم به یاد توام
دریای خشمگین خیالم به دریایی آرام تبدیل می شود
زمانیکه کشتی خیالت از آن می گذرد اکنون که نسیم امیدواری
وصالت می وزد
تنها خیالم تویی
این بار با خیالی آسوده سر بر بستر می نهم زیرا فردا خورشید
به امید
دیدار تو طلوع می کند
و امشب...
شاید به نام آخرین شب هجران تو در این دفتر ثبت شود.

عشق ...
عشق، سرطان دوست داشتن است.
عشق، عقد دائمي ما با غربت است.
عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.
عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.
عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.
عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.
عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.
عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.
عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.
عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.
عشق، عزرائيل زيبايي است كه با رسيدن، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند.
عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.
عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.
عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.
عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.
عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.
عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.
عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.
عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.
عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.
عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است.
گرفتي عشق چيه؟؟؟؟؟
تو ستاره مني پشت قاب پنجره
مگه ميشه دل من تو رو از ياد ببره
مثل شاعر چه قشنگ عشقو معنا ميكني
قطره وجودمو قد دريا ميكني
تو كه نيستي عشق من خونه مثل جهنمه
به خدا دوستتت دارم دوستتت د ارم يه عالمه
وقتي تو پيشم باشي از غم و غصه دور ميشم
مثل خورشيد مي موني كه با تو غرق نور ميشم
عشقو توي زندگي تو بودي كه نشون دادي
به همه ترانه هام تو بودي كه جون دادي
تو رو تو آسمون روي ابرا ميبينم
هرجا رو نگاه كنم تو رو اونجا ميبينم
اومدي و لحظه هام قيمتي شد
دفتر دربه دريم خط خطي شد
تو كي هستي كه شبا رو ستاره بارون ميكني
ماهو با عكس چشات هميشه مجنون مي كني
تو كي هستي توچي هستي تو چته
تو چي داري توي دستات كه بهار عاشقته
هر كي هستي دل من تشنه لبخند توه
روي اين قلب شكسته مهر سوگند توه
هنوز هم اسم تو الهام همه ترانه است
هنوزم خواستن تو قشنگ ترين بهانه هاست
نه فقط روی تو در حیطه چشمانم نیست
در سرم نیز خیال تو به فرمانم نیست
نبض من می شکند بی تپشِ قامت تو
بی تو در شاهرگ واقعه، جریانم نیست
تا بلندای بقا روز و شبی بیش نبود
در سراشیب فنا هفته پایانم نیست
اشک خورشید به رخساره نمناک بهار
می چکد گرم به وقتی که گلستانم نیست
خیس و سرخ است مداوم لبِ پُرخنده ی زخم
فکر یک معجزه کن! صحبتِ درمانم نیست
عابد نام توأم با همه اُوصاف که رفت
خطِ پایان جهان آخرِ ایمانم نیست
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو

میدونیه چیه؟ من میخوام ازت به خاطر کاری که انجام دادم و باعث ناراحتیت
شدم معذرت خواهی کنم امیدوارم منو ببخشی.
اخه تو خیلی بزرگواری تو رو نمیشه توصیف کرد اخه هیچ چیزی توی دنیا به
خوبی تو نیست تا بخوام تو رو به اون مثال بزنم تو سمبل عشق و پاکی
هستی .خیلی دوستت دارم.![]()
عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستی هزارتا گله داری
یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری
یه روز مثله حبابی یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی
پر از حرفی و خاموش یه قصه و فراموش
پر از راز نگفته
یه کولبار بر دوش
یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده
به اندازه عشقی پر از حرفای ساده
واسه روزای رفته سفر قصه خوبه
چراغ روشن راه قشنگیه غروبه
عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستی هزار تا گله داری

دارم از چشات میخونم باورش سخته هنوزم
تو نباشی توی شعرام من دیگه از کی بخونم
حالا که میخوام بمونی، شعر رفتن رو میخونی
قلب من عاشق ترینه اینو از چشام میخونی
دست تو ، تو دست من بود نمیدونم کی تو رو ازم گرفت
نمیدونم که کودوم نگاه شوم قصه جدایی رو برام نوشت


نام من عشق است آیا می شناسیدم؟
زخمی ام زخمی سرا پا می شناسیدم؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته، آیا می شناسیدم؟
راه شش صد ساله ای از دفتر حافظ
تا غزل های شما، آیا می شناسیدم؟
این زمانم گر چه ابره تیره پوشیدست
من همان خورشیدم اما می شناسیدم؟
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا را می شناسیدم؟
می شناسد چشم هایم چهره هاتان را
همچنانی که شما ها می شناسیدم
این چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا می شناسیدم؟
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رود های روح دریا می شناسیدم
اصل من بودم، بهانه بود فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا می شناسیدم؟
در کف فرهاد تیغه من نهادم من
من بریدم بیستون را می شناسیدم؟
مسخ کرده چهره ام را گر چه این ایام
با همین دیدار حتی می شناسیدم؟
من همانم آشنای سال های دور
رفته ام از یادتان، یا می شناسیدم؟
امروز ظهر که من آمدم نظرات وبلاگمو چک کنم یک نظر جالب دیدم.یکی از دوستام نظر خودشو در مورد عشق من به نیوشا نوشته بود و از من خواسته که عشقم به نیوشا رو فراموش کنم
اولش خواستم نظر رو حذف کنم ولی بعد که فکر کردم پیش خودم (من باید به نظرات دیگران احترام بگذارم و عاقلانه ترین کار اینه که در جوابش بگم:ببین اقای ناشناس همه انسانها که مثل هم نیستند شما خوشبختی رو در عشق ندیدید و در چیز دیگه ای دیدید ولی من تنها با رسیدن به نیوشا خوشبخت میشم در غیر این صورت زندگی برام هیچ معنایی نداره)
من نیوشا رو به حدی دوست دارم که حاضرم جونمم به پاش بدم این حرف اخر من به همه کسانی که عشق من به نیوشا رو بی معنا و پوچ میدونند.
متن نظر دوستمون اینه:
(پسرجان! من 16 سال پیش عاشق همکلاسیم تو دانشگاه شدم و شب و روز نداشتم و همش به اون فکر می کردم! الان که به اون روزا فکر می کنم می بینم چقدر وقتم را هدر دادم! فکر می کردم اگر با اون دختر ازدواج کنم خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم! و بدون اون طاقت ندارم و با هیچکس دیگه ازدواج نخواهم کرد!حتی به خواستگاریش نیز رفتم و اونم منو دوست داشت ولی خانواده اش به خاطر درسش موافقت نکردند. اما الان می بینم چقدر اشتباه میکردم و اگر با اون ازدواج می کردم شاید مثل الان خوشبخت نبودم! چون بر مبنای احساسم تصمیم گرفته بودم. من به عشق احترام میذارم به خاطر اینکه خالصترین و پاکترین احساس بشری است و به عنوان یک تجربه بد نیست که انسان عشق رو تجربه کنه! هرچند دست خود آدم نیست که بخواد عاشق بشه یا نشه! بنابراین توصیه ام بهت اینه سعی کن عاقلانه تصمیم بگیری و عشقت سازنده باشه (همانطور که برای من بود) یعنی تو رو به حرکت در بیاره و به تلاش بیشتر در درسهات و کارهات سوق بده نه اینکه از کار و درس بندازه! و اگه باعث درس نخوندن بشه که اون عشق رو فراموش کنی بهتره! به هر حال این دوران نیز باید بگذرد ولی بدان خوشبختی فقط رسیدن به اون نیست! من که الان سالهاست ازدواج کردم و فرزند دارم و اون عشقی رو که فکر میکردم بدون اون نمیتونم زندگی کنم رو راحت فراموش کردم! (چون طبیعت انسان فراموشکاری است) و اون دوران در حد یک خاطره برام مونده! در حال حاضر نیز خوشبخت هستم و همسر و زندگیم رو خیلی دوست دارم و دوست داشتن الان یک دوست داشتن فصلی نیست چون ریشه داره و با گذشت زمان حتی بیشتر نیز میشه. بهر حال آرزو میکنم موفق باشی! و این دوران رو به خوبی بگذرونی. از اینکه ابتدای صحبتم
با کلمه پسر جان! به خاطر اختلاف سنی شروع کردم معذرت می خواهم.)
سلام عشق من
خيلی وقته که به کلبه ی عشقمون سر نزدی
ميدونم که گرفتاری
عزيز دلم اين کلبه هيچ وقت چراغش خاموش نميشه
هميشه چراغشو روشن نگه ميدارم به عشق تو
به اميد اينکه يه روزی به اين کلبه سر بزنی
اينجا تنها جاييه که ميتونم از عشقم بگم
فرشته ی آسمونی من دوست دارم
دوست دارمممممممممممممم

تو در جان منی
من غم ندارم
تو ايمان منی
من کم ندارم
اگر درمان تويی
دردم فزون باد
اگر عشقم تو
سهمم جنون باد
تويی تنها تويی تو ياور من
تو بخشاينده ی بی منت من
....
تو در جان منی
من غم ندارم
مي خواستم
به بلنداي قامتت
شعري بگويم
تمام قافيه ها
حقير شدند
واژه اي
همتاي نامت
رنگ حضور ندارد
به نام نامي عشق
ناميدمت
جز تو قافيه اي
براي عشق نيست.
ديوانه وار بود زندگي من
ديوانه وار
ديوانه وار گريستم
ديوانه وار خنديدم
چون دوستت دارم
مي خواهم بمانم آنچه هستمو باشم تا هميشه
ديوانه وار مي رقصم زير بارون
ديوانه وار مي خوانم از تو
ديوانه وار مي ميرم براي تو
ديوانه وار
ديوانه وار
ديوانه وار
دوستت دارم رو بايد فرياد زد ...
دوستت دارم رو بايد داد زد ...
دوستت دارم رو بايد در سكوت خود نجوا كرد ...
دوستت دارم رو هرگز نبايد به زبان آورد ...
دوستت دارم رو بايد زير باران عشق شبونه ...
دوستت دارم رو بايد دست در دست يار عاشقونه ...
دوستت دارم رو بايد چشم در چشم دلدار مهربونه ...
دوستت دارم رو بايد با اشك و آه و ناله و گريه هاي شبونه ...
دوستت دارم رو بايد با همه وجود و تار و پود و عاشقونه ...
دوستت دارم رو بايد با طلوع و غروب خورشيد از صبح سحر تا غروب روزانه ...
دوستت دارم رو بايد تا شقايق هست ... تا زندگي هست ...
دوستت دارم رو بايد تا ساقي هست ... تا رويا هست ...
دوستت دارم رو بايد با زمزمه هاي تنهايي ... با حرفهاي دل ... شكوه هاي دل ...
دوستت دارم رو بايد با معناي عشق و دوستي و زندگي ...
دوستت دارم رو بايد با سوختن و ساختن و دم نزدن ...
دوستت دارم رو بايد با ديدن و شنيدن و شناختن ...
دوستت دارم رو بايد با عاشق شدن و هرگز نرسيدن و تنها ماندن ...
دوستت دارم رو بايد با رفتن و سفر كردن و هرگز نيومدن ...
دوستت دارم رو بايد با دل زخمي ... ترك خورده ... شكسته و خسته ...
دوستت دارم رو بايد با نگفتن احساس ... نگاه هاي حسرت و ندامت و پشيموني ...
دوستت دارم رو بايد با نوشتن و رنگ كردن و ساز زدن و شعر و ترانه ...
دوستت دارم رو بايد تا هميشه و هر لحظه ...
دوستت دارم رو بايد براي آخرين قرار ... آخرين كلام ... آخرين وداع ... آخرين سلام ...
دوستت دارم رو بايد براي آخرين لحظه حيات ... دم آخر ... دم جدايي ... دم مرگ ...
دوستت دارم رو بايد با همين دست زخمي و دل شكسته ...
دوستت دارم رو بايد با همين پاهاي خسته و پياده در كنار ساحل و بي بهونه ...
دوستت دارم رو بايد فقط به خدا گفت وتو عزيزم!!!
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد.
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
خدا گفت: مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش.
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظی مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
در صده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند.
کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود...
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق!
در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتاین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار می رود. از نظر علمی هم ثابت شده است که خوردن شکلات دات یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا می برد البته نه مصرف بی رویه ان.
سپندارمذگان:
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود
روز والنتاین ایران و اسلام:
از چند سال پیش در ایران صحبتهایی مبنی بر آمیختن والنتاین با سنتهای اسلامی به گوش میرسد.
محمدرضا زائری، روحانی محافظه کاران، از پیشنهاد دهندگان طرح نامگذاری روز اول ازدواج امام علی (ع) (امام اول شیعیان) و همسرش حضرت فاطمه(س)، به عنوان روز عشق ورزی بود.
محمد علی ابطحی معاون پارلمانی سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران، از جمله افراد حکومتی بود که روز والنتاین را در وب نوشت خود تبریک گفت. این تبریک با واکنشهای تندی روبرو شد.
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق توست
آنجا كه غم هايم به خاطره ها مي پيوندد
آنجا كه شادي را با تمام وجود لمس مي كنم
آنجا كه سرشار از حس اميدم
و آنجا كه دليل زندگي كردن را مي يابم ...
به تو فكر مي كنم
و از تو مي خوانم
زيرا تو
معناي تمام خوشي هايم هستي
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
valentain mobarak
برای تو که عزیزترینی.
اين روزها درختان نيز گريانند،
مانند چشمهاي من.
شايد آنها هم منتظر كسي باشند،
مانند من....
يا آنكه از دوري يار خود غمناك اند،
مانند من
من لحظات را مي گذرانم.بي تو، ولي با ياد تو.
تو هميشه در كنارم هستي.
وقتي بيمارم، دستهايت مرا نوازش مي دهد.
وقتي كه در درياي طوفاني دلم، سوار بر كشتي اشك هستم تو در كنارم هستی و تنهایم نمیگذاری
وقتي كه دلتنگت هستم، با خنده هاي قشنگت، آرامش را بر دلم مي نشاني.
وقتي كه شراره هاي غم همچون تيرهاي سهمگين قلب مرا نشانه مي
روند،اين ترنم هاي زيباي صدايت هستند كه براي قلبم سپري محكم و نفوذ
ناپذير مي سازند.
ای تمام هستی من
دستانم را به سويت گشوده ام، تا دستانت را در دستانم قرار دهي،
ومن با بوييدن دستهاي معطر و خشبوي تو جان تازه اي میگیرم..............................

اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...
اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...
تو يعني دستهاي گل را....ز آن سوي افق چيدن..
تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...
تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...
تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...
تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...
تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن...
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
از این نا مهربونی ها
دارم از قصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد هم خونه
چی می شه عاشقم باشی
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو همنفس دو همزبون
دو همسفر دو همصدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تواین شب مرگی پاییز
بهار باور من باش
بزار با مشرق چشمات
شبم روشن ترین باشه
می خوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای همنفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
دوباره رفتـــــی و موندم
با یه قاب عکــــس خالی
خودتــــو مثل همــــیشه
باز بزن به بی خـــــیالی
من تـــو فکر با تو بــودن
تو همــــش به فکر رفتن
بی تو تـــعریــــفی نداره
روزای تنـــهایـــــــــی من
حتــــــی ساعت رو دیوار
داره خــــــواب تو می بینه
تو که نیستی حال و روزه
منو این خـــونه همـــــینه
کوچـــه خاطــــــره ها رو
پرســـه می زنـــم دو باره
پسر شـــب رو صــــدا کن
دخــــتر مـــاه وســــــتاره
پا گــــــذاشتی رو ی قلبم
رو تــمـــــــــوم آرزوهــام
امــــــا با این هـمه غـصه
من هنوزم تو رو می خوام
هنوزم وقتی که عطــــرت
توی این خـونه مـی پیچه
باورم می شـه که بـی تو
همـــــــه زنـــــدگی هیچه
خواستــــن تو یه دلـــــیله
بــــرای نفــــس کشـــیدن
دست رو دست نزار عزیزم
بـــیا تا تنــــهایـــــــــی من
بی تـــــو با خیال چشمات
پرســـــــه می زنم دوباره
پسر شــــــــب روصدا کن
دختـــــــر ماه و ســـــتاره
بوسه تنها تصادفي است كه پليس راه ندارد. درياي غم تنها دريايي است كه
ساحل ندارد. قلب تنها چيزي است كه شكستنش صدا ندارد. عاشقي تنها
دردي است كه درمان ندار .
و درمان عشق من تویی نیوشا
دوستت دارم![]()
عاشق و مجنونت شدم
نخونده مهمونت شدم
کلی پریشونت شدم
اما بازم نیومدی![]()
شمع توشمعدونت شدم
خاک تو گلدونت شدم
اما بازم نیومدی![]()
همیشه ممنونت شدم
بره چوپونت شدم
خاک بیابونت شدم
اما بازم نیومدی![]()
شعرهای ارزونت شدم
عمری غزل خونت شدم
تسلیم قانونت شدم
اما بازم نیومدی![]()
نزدیکتراز جونت شدم
رگ شدم خونت شدم
اما بازم نیومدی![]()
خادم و دربونت شدم
اسیر زندونت شدم
گلاب کاشونت شدم
اما بازم نیومدی![]()
یه جوری مدیونت

در شب خاموش و سرد بی کسی
تکیه گاه آخرینی
تو برام مثل نمای چشمه سار
تشنگی رو از وجودم می بری
در سکوت مبهم عشقی بزرگ
تو طنین آرزوهای منی
مثل خورشیدی که می تابی به شهر
رنگ هستی بر وجودم می زنی

اهای!ایا از او شنیده اید؟ اهای اهای !کبوترا شاپرکا قاصدکا اهای نسیم رهگذر ای مرغک شانه به سر ای گل سرخ اقاقیا نسترن و شقایقا ای کوچه های پر نفس ای پنجره های در قفس ایا از او شنیده اید ؟ ا یا او را به جایی دیده اید ؟ او را که با من اشناست در خلوتم اوج صداست.![]()

نیوشا جان این گل تقدیم به تو که عزیز ترین منی البته این گل ناچیزه
نیوشای مهربانم
پاییز آمده است
و خزان ترانه دیگری در آسمان زندگی می سراید
و اما من و تو همچنان سبزیم
سرشار از تنفس عشق و مهربانی
غرق در واژه های دلکش ایمان و عشق
و گرمای آغوشت بهار من است
و چه دلنشین بهاری
فصل های عمرم با شور نگاه تو معنا می شود
و ثانیه های عمرم با نغمه عاشقانه تو شورانگیزتر
و دلم در انتظار توست
تا انتهای شکوه پاک دستانت
حرمت حریم معصوم چشمانت
گامهایت را بر دیدگانم بنه
و شور عشق را در چشمان عاشقم به تماشا بنشین
و عشق می نوازد
نغمه ای لبریز از کلام باران
و در این میانه آواز دلم را به کرانه قلبت می سپارم
دوستت دارم ای فاتح مهربان قلب عاشقم
هر آنچه از عشق و مهر آموخته ام تقدیم نگاه تو باد

قلب
روی دیوار سپید
می کشم لکه سرخ
پنج وارون شده از محنت درد
نقش قلب دل یار
می تپد سرخی قلب
زنده است لکه سرخ
ولی اما تنهاست
قلب روی دیوار
همه جا یادم هست
نقش سرخی از دو قلب
قلب دیگر از کیست ؟
جای او خالی بود
می زند سینه من
می تپد سرخی قلب
ولی اما تنهاست
قلب در سینه من
می نشینم از دور
چشم دل دوخته ام بر دیوار
و چه زیباست دوقلب
می تپند در بر هم
قلب من با قلب تو
قلب تو در قلب من
روی بوم زندگی
می نگارد عاشقی
قصه لکه سرخ
قصه این زندگی
قلب من از آن توست
روی دیوار دلت

تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی من کم ندارم
اگر درمان تویی دردم فزون باد
وگر معشوقه ای سهم من جنون باد
تویی تنها تویی تو علت من
تو بخشاینده بی منت من
صدایم کن صدای تو ترانه است
کلامت ایه های عاشقانه است
تو را من سجده سجده می پرستم
که بر سر خاک بر زانو نشستم.![]()

زیر بارون
دونه های بارون امشب می خوره رو سقف خونه
خیسه کوچه های خلوت طعم تلخ یه بهونه.........
رفتن و رفتن و رفتن..... زیر بارون تا ته شب
بو عطر یاس و بارون... تو هواپیچیده امشب
گلا غرق ناز ورویا..... سهره ها مست تماشا
میزنه بارون به شیشه منم و این همه رویا
آسمون دلش گرفته... قد چشمای تر من.....
گریه میکنه غماشو رو دل پژمرده من.......
بوی بارون بوی عطر خاطره این منو خاطره هاوو پنجره
رو لبم ترانه های موندنی.. گریه و بغضو سکوت حنجره
رژه خاطره ها توی چشام میزنه بارون به سقف غصه هام
تر شده پیرهنم از اشک چشام بوی عطر یادگارتو میدن دقیقه هام
دونه های بارون امشب.... می خوره رو سقف خونه
دو تا عاشق زیر بارون.... حس و حال عاشفونه...
آدم وقتی دلش میگیره اگه بره زیر بارون بدون چترو سر پناه
هیچکس اشکاشو نمی بینه جز خدا....
....
.......
با کدامین نگاه دردم را به تو بفهمانم؟
با کدامین زبان حرفم را به تو حالی کنم؟
با کدامین دلیل عشقم را به تو ثابت کنم؟
با کدامین فریاد عقده های دلم را خالی کنم؟
دلی که می سوزد و هیچ کس جز تو نمی تواند سوزش آن را مرهم سردی باشد
دلی که هر لحظه با توست و به یاد توست
اما تو یک لحظه هم با آن همراه نیستی
چگونه شب را به روز سپری کنم در حالیکه یک لحظه هم فکر تو و غم تو از سرم بیرون نمی رود؟
شبهایی که تو در سایه ی عشقی غریب پناه گرفته ای آیا می دانی من در سنگینی سایه این غم ها و تنهایی ها چه می کشم ؟
لحظه هایی که محبت را در آغوش گرفته ای آیا می دانی من در میان دستان بی رحم بی کسی و غربت له می شوم؟
آه اگر بدانی چه احساس تلخی ست تنهایی ! وای اگر بدانی چه لحظات سختی ست بی تو بودن !
ای کاش برای یک بار هم که شده می شد رو در رویت ایستاد و از عشق سخن گفت
ای کاش برای یک بار هم که شده می شد در حضور تو گریه کرد اشک ریخت ناله کرد
ای کاش درد هم قابل دیدن بود و تو خود می دیدی که جز درد هیچ ندارم که ارزانی ات کنم
خدایا !
تا کی باید سوخت ؟ تا کی باید گریه کرد و آه کشید ؟تا کی می توان حسرت خورد و درد تنهایی را چشید ؟
تا کی می توان دوری اش را تحمل کرد ؟ تا کی می توان از درد ها سخن گفت؟
ای بهانه ی زنده بودن !
قلبم همچنان شکسته از دست تو !
دست هایم همچنان در جستجوی تو !
دلم همچنان به یاد تو !
چشمهایم هنوز اشکبار تو !
ولی قلبم هنوز عاشق تر از همیشه
وامیدوار به فردا ها . . .
ای کاش میدونست که خیلی دوسش دارم
یه عشق کهنه
یه دل که عاشق
امان از این همه فاصله
هیچ تنهایی بیشتر از دوریش دلهو نمی سوزونه

سر گرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمی اد اون همه قول و قرار هایی که با تو بستم
با این همه ظلم تو ببین باز جه جوری پای این همه قول و قرار هام من نشستم
نشکن دلمو
به خدا آهم می گیره دامن تو عاقب یه روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیونه نکن
دلم و آهم می گیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
سر گرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمی اد اون همه قول و قرار هایی که با تو بستم
با این همه ظلم تو ببین باز جه جوری پای این همه قول و قرار هام من نشستم
نشکن دلمو
به خدا آهم می گیره دامن تو عاقب یه روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیونه نکن
دلم و آهم می گیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
نشکن دلمو
به خدا آهم می گیره دامن تو عاقب یه روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
زندگی شو جا گذاشته توی ماجرای عشقت
تو یه اسمی که همیشه می مونه تو خاطراتم
پا گذاشتی و پریدی من هنوز تو ماجراتم
من یه دلداده یه خسته تو کتابای نبسته
تویی عکس یه عروسک که تو ایینه نشسته
کاش دلش نیاد زمونه برای ما کم نذاره
کاش که دنیا ما دو تا رو سر راه هم بزاره

سلام دوستان.
من برای اولین بار دارم توی این وبلاگ مینویسم راستش من اصلا نمیتونم احساساتم با نوشتن بیان کنم .
امروز نیوشا با من قهر کرده نمیدونم چرا ولی از همینجا این گل رو به اون تقدیم میکنم و میگم که اگه کار اشتباهی کردم و باعث ناراحتی تو شدم منو ببخش و منت کشی منو قبول کن خودت میدونی من چقدر دوستت دارم و اگه حرفی زدم یا عصبانی شدم از ته دلم نبوده .
دوستت دارم![]()
![]()
![]()
چی شده اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن نمیخوام عاشق بمونم
آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي در نظرم
مثل بوستاني پر گل آمد و قامت بر افراشته سپيدارهاي زرين پوش،همچو پناهگاهي
بي اتكا در برابر تابش بي رمق خورشيد در مقابلم جلوه گر شد.سرمست از باده زندگي در
زير اين همه زيبايي و شكوه پاييز،گام بر داشتم و در حيرت زيبايي مرگ درختان به فكر فرو رفتم
مگر مي شود جز در قاموس خدا،جاي ديگر،مرگي بدين زيبايي يافت؟پرواز روح زندگي گياه را اينگونه
روياگون تماشا كرد و بر خزانش اشك نريخت ؟ به راستي ، مگر مي شود........................................

هيچ كس در عشق با من تا نكرد
عـقـده هـاي بسـتـه ام را وا نكرد
هـيـچ دسـتي با رفـاقـت وا نـشــد
هـيـچ كس عشق مـرا معـنا نكرد
ســالــها ايـن كــويــر را كــســي
آشـنـا بـا لـحـظـه ديـداري نـكـرد
وعـده دادن دل بريـدن كـيـنـه ها
با دلـم كـس بـهـتـراز ايـنها نكرد

يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست ميدارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست ميدارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست ميدارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست ميدارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست ميدارم
ولی افسوس او هرگز نميداند ![]()
|
|


شب به انتهای بی کسی هایم می نگرم می بینم که باز تنها منتظرم
نگاه پر ز امیدم مثلی طفلی خواب آلود از آنروز تا حال همیشه در سفرم
یادم هست که آمد و آشفته رفت از بد عهدی ایام من در گذرم
نگاه زیبای تنهاترین معشوقم می داند که از دنیای بی مفهوم رهگذرم
زنده ام باز به امید باران می دانی که من عاشق تنهایی ات در بدرم
به امید باران نفسی تازه می کنم که با خوشی های امیدم همسفرم
در بدر ، رهگذرو همسفر باشد ترنم از ناامیدی های قلب عاشقم بی خبرم

|
می پرسی تو را دوست دارم؟ حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟ مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟ می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟ مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟ راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟ عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است |
همیشه عشق از همان جایی می آید
که تو آن را باور نداری...
و باز وقتی
رویای عشق رو در روی مان می آید تا لمسش کنیم
بیهوده می پرسیم که عشق کجاست؟؟؟
و بی آنکه هرگز بدانیم از چه چیزی گذشته ایم
به سفر جستجوی عشقمان ادامه می دهیم...
و باز از این گردش طولانی
با خود می گوییم که عشق هرگز مرا نخواست...
و باز هم سایه تاریک امید را
حاشور می زنیم
و مظلومانه کابوس مان را مرور می کنیم...
بی آنکه بدانیم
عشق در یک قدمی ماست...
برد و باخت
و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم

ترا مي خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگيرم
توئ آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فکرم که دستي پيش آيد
و من نا گه گشايم پر بسويت
در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم زندانبان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم .
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

میمیرم برات ، نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم ، تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات...میمیرم برات
عاشقم هنوز....نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم ، نمیخواستی بری تا فردا ها یار خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها ؛ از آب و گلم...از آب و گلم
سفرت بخیر ... اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور...به یه دنیا نور...
سفرت بخیر
برو گر شكستی ز من می تونی دوباره بساز
از دلی شكسته نا امید و خسته تو باز غرور - تو بازم غرور
نمیخوام بیـــــــــــــــــــــــای....
نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمیخــــــــــــــوام ازت......
نمیخوام مث یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی....آرزوم بشی 


مهربانی تو
آری الفبای مهربانی را به من آموختی با طنین زیبای محبت
آری مهربانی تو مهر را بر دل کوچک من نشاند
من با شوق پرواز به سوی مهربانی تو بال گشودم
آری همان سخن زیبای محبت وار راز مهربانی تو را فاش کرد
آری من مهربانی را بگونه ای وصف میکنم که ....
من با مهربانی تو جان میگیرم از تو میخواهم آری بازم مهربانی تو




















