نیوشا, دختر رویاهای من...
تقدیم به فرشته آسمانیه من....نیوشا....
عشق...افسانه.....
من پذيرفتم که عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
ميروم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزاد باش
گرچه تو زودتر از من ميروي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
|+| نوشته شده توسط عاشق در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:58 |
مدعی....
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد.

|+| نوشته شده توسط عاشق در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:56 |
عشق را نميفهميدي.....
عشق يک حادثه ساده نبود، اما از آن ساده گذشتي...
عشق اشک چشم من بود وقتي از من پرسيدي هنوز
دوستم داري...
عشق آينه تصوير تو بود که هر روز صبح مثل خورشيد
جلوي چشمانم طلوع ميکرد...
عشق صداي خوردههاي الماس بود وقتي که قلبم از
رفتن تو شکست...
عشق آخرين نگاه اشکآلود من بود وقتي که حرمت قلبم
را زيرپا گذاشتي و ساک سفرت را بستي....
عشق کادوي تولد تو بود، که وقتي نيامدي، براي هميشه
در کمد خاطراتم محبوس شد....
عشق گوش کردن به شعر «لحظه ديدار نزديک است»
رضا صادقي بود، وقتي فردا صبح قرار بود تو را ببينم....![]()
|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:17 |


