تبليغاتX
نیوشا, دختر رویاهای من...

manotoashegh

عاشق

manotoashegh

http://manotoashegh.blogfa.com

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...

تقدیم به عزیز تر از جانم نیوشا.


تو همون ستاره هستی تو شب دلواپسی هام

تو همون موج مسافر توی عمق بی کسی هام

تو همون فرشته ی نجابت تکیه گاه خستگی هام

تو همون طلوع سرخی آخر شکستگی هام

تو همون اوج امیدی توی لحظه های زیبا

تو همون گمشده هستی واسه مجنون تو یه لیلا

تو همون بطن عبوری توی جاده های مهتاب

تو همون مرحم دردی واسه ی قلبای بی تاب

من همون یه دشت تنها زیر رگبار مصیبت

تو همون عاشق خسته خفته در یه جای خلوت

من همون گریه ی پنهون روی گونه های لرزون

تو همون خنده زیبا روی شونه های بارون...

نیوشا خیلی دوستت دارم...خیلی.
تقدیم به فرشته آسمانیه من....نیوشا....

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...
تقدیم به فرشته آسمانیه من....نیوشا....
این نظر یکی از دوستامونه.
سلام دوستان.

امروز ظهر که من آمدم نظرات وبلاگمو چک کنم یک نظر جالب دیدم.یکی از دوستام نظر خودشو در مورد عشق من به نیوشا نوشته بود و از من خواسته که عشقم به نیوشا رو فراموش کنم اولش خواستم نظر رو حذف کنم ولی بعد که فکر کردم پیش خودم (من باید به نظرات دیگران احترام بگذارم و عاقلانه ترین کار اینه که در جوابش بگم:ببین اقای ناشناس همه انسانها که مثل هم نیستند شما خوشبختی رو در عشق ندیدید و در چیز دیگه ای دیدید ولی من تنها با رسیدن به نیوشا خوشبخت میشم در غیر این صورت زندگی برام هیچ معنایی نداره)

من نیوشا رو به حدی دوست دارم که حاضرم جونمم به پاش بدم این حرف اخر من به همه کسانی که عشق من به نیوشا رو بی معنا و پوچ میدونند.

متن نظر دوستمون اینه:

(پسرجان! من 16 سال پیش عاشق همکلاسیم تو دانشگاه شدم و شب و روز نداشتم و همش به اون فکر می کردم! الان که به اون روزا فکر می کنم می بینم چقدر وقتم را هدر دادم! فکر می کردم اگر با اون دختر ازدواج کنم خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم! و بدون اون طاقت ندارم و با هیچکس دیگه ازدواج نخواهم کرد!حتی به خواستگاریش نیز رفتم و اونم منو دوست داشت ولی خانواده اش به خاطر درسش موافقت نکردند. اما الان می بینم چقدر اشتباه میکردم و اگر با اون ازدواج می کردم شاید مثل الان خوشبخت نبودم! چون بر مبنای احساسم تصمیم گرفته بودم. من به عشق احترام میذارم به خاطر اینکه خالصترین و پاکترین احساس بشری است و به عنوان یک تجربه بد نیست که انسان عشق رو تجربه کنه! هرچند دست خود آدم نیست که بخواد عاشق بشه یا نشه! بنابراین توصیه ام بهت اینه سعی کن عاقلانه تصمیم بگیری و عشقت سازنده باشه (همانطور که برای من بود) یعنی تو رو به حرکت در بیاره و به تلاش بیشتر در درسهات و کارهات سوق بده نه اینکه از کار و درس بندازه! و اگه باعث درس نخوندن بشه که اون عشق رو فراموش کنی بهتره! به هر حال این دوران نیز باید بگذرد ولی بدان خوشبختی فقط رسیدن به اون نیست! من که الان سالهاست ازدواج کردم و فرزند دارم و اون عشقی رو که فکر میکردم بدون اون نمیتونم زندگی کنم رو راحت فراموش کردم! (چون طبیعت انسان فراموشکاری است) و اون دوران در حد یک خاطره برام مونده! در حال حاضر نیز خوشبخت هستم و همسر و زندگیم رو خیلی دوست دارم و دوست داشتن الان یک دوست داشتن فصلی نیست چون ریشه داره و با گذشت زمان حتی بیشتر نیز میشه. بهر حال آرزو میکنم موفق باشی! و این دوران رو به خوبی بگذرونی. از اینکه ابتدای صحبتم
با کلمه پسر جان! به خاطر اختلاف سنی شروع کردم معذرت می خواهم.)

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 18:36 |
سلام عشق من.

سلام عشق من

 

خيلی وقته که به کلبه ی عشقمون سر نزدی

ميدونم که گرفتاری

عزيز دلم اين کلبه هيچ وقت چراغش خاموش نميشه

هميشه چراغشو روشن نگه ميدارم به عشق تو

به اميد اينکه يه روزی به اين کلبه سر بزنی

اينجا تنها جاييه که ميتونم از عشقم بگم

فرشته ی آسمونی من دوست دارم

دوست دارمممممممممممممم

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 16:28 |
تو در جان منی من غم ندارم.

تو در جان منی
من غم ندارم

 

 

تو ايمان منی
من کم ندارم

 

اگر درمان تويی
دردم فزون باد

 

اگر عشقم تو
سهمم جنون باد

 

تويی تنها تويی تو ياور من
تو بخشاينده ی بی منت من

....

تو در جان منی
من غم ندارم

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 16:26 |
دیوانه وار میمیرم برات.
به نام عشق

مي خواستم

به بلنداي قامتت

شعري بگويم

تمام قافيه ها

حقير شدند

واژه اي

همتاي نامت

رنگ حضور ندارد

به نام نامي عشق

ناميدمت

جز تو قافيه اي

براي عشق نيست.

 ديوانه وار بود زندگي من

ديوانه وار

ديوانه وار گريستم

ديوانه وار خنديدم

چون دوستت دارم

مي خواهم بمانم آنچه هستم

و باشم تا هميشه

ديوانه وار مي رقصم زير بارون

ديوانه وار مي خوانم از تو

ديوانه وار مي ميرم براي تو

ديوانه وار

           ديوانه وار

                   ديوانه وار

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 16:25 |
دوستت دارم رو اول به خدا و بعد به تو می گویم.

 

دوستت دارم رو بايد فرياد زد ...

دوستت دارم رو بايد داد زد ...

دوستت دارم رو بايد در سكوت خود نجوا كرد ...

دوستت دارم رو هرگز نبايد به زبان آورد ...

دوستت دارم رو بايد زير باران عشق شبونه ...

دوستت دارم رو بايد دست در دست يار عاشقونه ...

دوستت دارم رو بايد چشم در چشم دلدار مهربونه ...

دوستت دارم رو بايد با اشك و آه و ناله و گريه هاي شبونه ...

دوستت دارم رو بايد با همه وجود و تار و پود و عاشقونه ...

دوستت دارم رو بايد با طلوع و غروب خورشيد از صبح سحر تا غروب روزانه ...

دوستت دارم رو بايد تا شقايق هست ... تا زندگي هست ...

دوستت دارم رو بايد تا ساقي هست ... تا رويا هست ...

دوستت دارم رو بايد با زمزمه هاي تنهايي ... با حرفهاي دل ... شكوه هاي دل ...

دوستت دارم رو بايد با معناي عشق و دوستي و زندگي ...

دوستت دارم رو بايد با سوختن و ساختن و دم نزدن ...

دوستت دارم رو بايد با ديدن و شنيدن و شناختن ...

دوستت دارم رو بايد با عاشق شدن و هرگز نرسيدن و تنها ماندن ...

دوستت دارم رو بايد با رفتن و سفر كردن و هرگز نيومدن ...

دوستت دارم رو بايد با دل زخمي ... ترك خورده ... شكسته و خسته ...

دوستت دارم رو بايد با نگفتن احساس ... نگاه هاي حسرت و ندامت و پشيموني ...

دوستت دارم رو بايد با نوشتن و رنگ كردن و ساز زدن و شعر و ترانه ...

دوستت دارم رو بايد تا هميشه و هر لحظه ...

دوستت دارم رو بايد براي آخرين قرار ... آخرين كلام ... آخرين وداع ... آخرين سلام ...

دوستت دارم رو بايد براي آخرين لحظه حيات ... دم آخر ... دم جدايي ... دم مرگ ...

دوستت دارم رو بايد با همين دست زخمي و دل شكسته ...

دوستت دارم رو بايد با همين پاهاي خسته و پياده در كنار ساحل و بي بهونه ...

دوستت دارم رو بايد فقط به خدا گفت وتو عزيزم!!!

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 16:22 |
راست گفت خدای بزرگ مرتبه.
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود  . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .

 
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد.
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت: مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب
. پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .
 
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت .
 سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش.
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظی مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود
. ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلي نبود ،
 زمين من هميشه سردش بود
 
|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 16:20 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ