تبليغاتX
نیوشا, دختر رویاهای من...

manotoashegh

عاشق

manotoashegh

http://manotoashegh.blogfa.com

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...

تقدیم به عزیز تر از جانم نیوشا.


تو همون ستاره هستی تو شب دلواپسی هام

تو همون موج مسافر توی عمق بی کسی هام

تو همون فرشته ی نجابت تکیه گاه خستگی هام

تو همون طلوع سرخی آخر شکستگی هام

تو همون اوج امیدی توی لحظه های زیبا

تو همون گمشده هستی واسه مجنون تو یه لیلا

تو همون بطن عبوری توی جاده های مهتاب

تو همون مرحم دردی واسه ی قلبای بی تاب

من همون یه دشت تنها زیر رگبار مصیبت

تو همون عاشق خسته خفته در یه جای خلوت

من همون گریه ی پنهون روی گونه های لرزون

تو همون خنده زیبا روی شونه های بارون...

نیوشا خیلی دوستت دارم...خیلی.
تقدیم به فرشته آسمانیه من....نیوشا....

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...
تقدیم به فرشته آسمانیه من....نیوشا....
بودیم کس قدرمان ندانست.
|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 17:5 |
یکی را دوست میدارم.

عشق پاک هدیه ی خداست

يكی را دوست دارم

 

ولی افسوس او هرگز نميداند

 

نگاهش ميكنم شايد

 

بخواند از نگاه من

 

كه او را دوست ميدارم

 

ولی افسوس او هرگز نميداند

 

به برگ گل نوشتم من

 

تو را دوست ميدارم

 

ولی افسوس او گل را

 

به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند

 

به مهتاب گفتم ای مهتاب

 

سر راهت به كوی او

 

سلام من رسان و گو

 

تو را من دوست ميدارم

 

ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد

 

يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد

 

صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت

 

بگو از من به دلدارم تو را من دوست ميدارم

 

ولی افسوس و صد افسوس

 

زابر تيره برقی جست

 

كه قاصد را ميان ره بسوزانيد

 

كنون وامانده از هر جا

 

دگر با خود كنم نجوا

 

يكی را دوست ميدارم

 

ولی افسوس او هرگز نميداند

|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 17:4 |
مرا صد بار از خود برانی بازم دوستت دارم.

|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 17:1 |
کم کم وقت خداحافظی از عشق تو رسیده.
                                             هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده
 بغلم کن آخرين بار
وقت رفتن رسيده
ولی رفتنی که برگشتن آن نزدیک است
يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم
يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم
وقتی دلم  تنگ تو شد
غم تو  توشه ی راهمه
 

   

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 16:59 |
تقدیم به تو.
|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 16:55 |
امید باران.

شب به انتهای بی کسی هایم می نگرم                              می بینم که باز تنها منتظرم

نگاه پر ز امیدم مثلی طفلی خواب آلود                            از آنروز تا حال همیشه در سفرم

یادم هست که آمد و آشفته رفت                                         از بد عهدی ایام من در گذرم

نگاه زیبای تنهاترین معشوقم                               می داند که از دنیای بی مفهوم رهگذرم

زنده ام باز به امید باران                                  می دانی که من عاشق تنهایی ات در بدرم

به امید باران نفسی تازه می کنم                               که با خوشی های امیدم همسفرم

در بدر ، رهگذرو همسفر باشد ترنم                         از ناامیدی های قلب عاشقم بی خبرم

|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 16:0 |
بدون شرح.
|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 15:58 |
راز دل.

  

 می پرسی تو را دوست دارم؟

 حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

 مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

 مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و

 روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

 می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

 مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

 مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

 راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم

 به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به

 تو نمی گوید ؟

 عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

 همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

 
|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 15:56 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ