
يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست ميدارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست ميدارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست ميدارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست ميدارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست ميدارم
ولی افسوس او هرگز نميداند ![]()
|
|


شب به انتهای بی کسی هایم می نگرم می بینم که باز تنها منتظرم
نگاه پر ز امیدم مثلی طفلی خواب آلود از آنروز تا حال همیشه در سفرم
یادم هست که آمد و آشفته رفت از بد عهدی ایام من در گذرم
نگاه زیبای تنهاترین معشوقم می داند که از دنیای بی مفهوم رهگذرم
زنده ام باز به امید باران می دانی که من عاشق تنهایی ات در بدرم
به امید باران نفسی تازه می کنم که با خوشی های امیدم همسفرم
در بدر ، رهگذرو همسفر باشد ترنم از ناامیدی های قلب عاشقم بی خبرم

|
می پرسی تو را دوست دارم؟ حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟ مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟ می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟ مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟ راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟ عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است |







