تبليغاتX
نیوشا, دختر رویاهای من...

manotoashegh

عاشق

manotoashegh

http://manotoashegh.blogfa.com

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...

تقدیم به عزیز تر از جانم نیوشا.


تو همون ستاره هستی تو شب دلواپسی هام

تو همون موج مسافر توی عمق بی کسی هام

تو همون فرشته ی نجابت تکیه گاه خستگی هام

تو همون طلوع سرخی آخر شکستگی هام

تو همون اوج امیدی توی لحظه های زیبا

تو همون گمشده هستی واسه مجنون تو یه لیلا

تو همون بطن عبوری توی جاده های مهتاب

تو همون مرحم دردی واسه ی قلبای بی تاب

من همون یه دشت تنها زیر رگبار مصیبت

تو همون عاشق خسته خفته در یه جای خلوت

من همون گریه ی پنهون روی گونه های لرزون

تو همون خنده زیبا روی شونه های بارون...

نیوشا خیلی دوستت دارم...خیلی.
تقدیم به فرشته آسمانیه من....نیوشا....

نیوشا, دختر رویاهای من...

نیوشا, دختر رویاهای من...
تقدیم به فرشته آسمانیه من....نیوشا....
عشق در یک قدمی ماست.
بدون شرح

همیشه عشق از همان جایی می آید

که تو آن را باور نداری...

و باز وقتی

رویای عشق رو در روی مان می آید تا لمسش کنیم

بیهوده می پرسیم که عشق کجاست؟؟؟ 

و بی آنکه هرگز بدانیم از چه چیزی گذشته ایم

به سفر جستجوی عشقمان ادامه می دهیم...

و باز از این گردش طولانی

با خود می گوییم که عشق هرگز مرا نخواست...

و باز هم سایه تاریک امید را

حاشور می زنیم

و مظلومانه کابوس مان را مرور می کنیم...

بی آنکه بدانیم

عشق در یک قدمی ماست...

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 16:12 |
برد و باخت.

برد و باخت

و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 16:9 |
ترا میخواهم.

ترا مي خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگيرم
توئ آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغي اسيرم
 
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فکرم که دستي پيش آيد
و من نا گه گشايم پر بسويت
 
در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم زندانبان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم .
 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 16:8 |
من از خدا خواستم...
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 16:3 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ