همیشه عشق از همان جایی می آید
که تو آن را باور نداری...
و باز وقتی
رویای عشق رو در روی مان می آید تا لمسش کنیم
بیهوده می پرسیم که عشق کجاست؟؟؟
و بی آنکه هرگز بدانیم از چه چیزی گذشته ایم
به سفر جستجوی عشقمان ادامه می دهیم...
و باز از این گردش طولانی
با خود می گوییم که عشق هرگز مرا نخواست...
و باز هم سایه تاریک امید را
حاشور می زنیم
و مظلومانه کابوس مان را مرور می کنیم...
بی آنکه بدانیم
عشق در یک قدمی ماست...
برد و باخت
و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم

ترا مي خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگيرم
توئ آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فکرم که دستي پيش آيد
و من نا گه گشايم پر بسويت
در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم زندانبان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم .
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم



