نیوشا![]()
نیوشا![]()

تقدیم به تو.............................![]()
تقدیم به عزیز تر از جانم نیوشا![]()
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
يادت بخير

بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير
كجا؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
"چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟"
به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
كجا؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايرشا
زند ديوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
مهدی اخوان ثالث
تقديم به پدرم: آقای شهرام همايون
با يک پيام : قلمم را شکستند تا برايت ننويسم ....
![]()
شقایق
من گمشده ی ســاحل و پهنای شقایق حیران شده ی چهره ی زیبــای شقایق
این کشتی نوح دل من گشت به یک دم گمگشته ی جـذر و مـد دریـــای شقایق
یـــاد رخ ایـن گـــل بـنـوازد غـــم جـــانـم هـرچـند غـم دل شـده گلهـــای شقایق
بر خـــاک رهـش من سر تسلیم گــذارم ایندم که دگر دل شده در پـــای شقایق
در سَیر زمان طــاقت افـــلاک همی بُـرد در کوه و دمن شورش و غوغای شقایق
مستم نکند صـــد خُــم و دریــای شرابم چون باده ی من شد لب مینای شقایق
میسـوزم و مـیـنـالم و مـیـگریـــم و گویم رنـجـانـده دل خستـه جفاهــای شقایق
در آتش هــجران چـو بـسوزد تـن و جانم آخر کُشد این دل غـم ســودای شقایق
هرجا کــــه رَود حُسن بهــاری بـفـشانـد بنشـسته چمن بهر تمـاشــای شقایق
خُشکیده لــبـم زانــکه بـُـریدم ز لب می در حسرت یک قـطـره ز مینــای شقایق
یارب شنو این راز و نیازم که وصال است
مقصود دل خــسـتـه و شـیـدای شقایق
آنکه دردش آسمان را رخنه می آید منم
گرد امیدم که در دست فلک افتاده ام
شور قلبم داستانی می سراید از غمم
در قرین یک شقایق دل به دریا داده ام
کز فراقش خنجری در قلب خود جا داده ام
زان همی ترسم که در دام فلک عمرم رود
گرچه بهر یک دمی دیدار جانها داده ام
اندرین دهرم بسی سرگشته و افسون شدم
در حریم عقل خود همپایه یی مجنون شدم
من همی دارم امیدی یک تبسم از لبش
بهر دیدار رخش گردنده یی گردون شدم
هر کسی دارد به دل شوق تماشای رخی
می بسوزد هر دمی در اشتیاق گل رخی
نیک بیند هرکسی گر نام یارش بشنود
صد سوال اندر دل و در انتظار پاسخی
دشت امیدم بسی خشکیده از جور زمان
نی گلی روید نه خاری نی بهاری نی خزان
آرزوی یک شــــقـــــایـــــق در بهار آخرش
تا بماند داغ دیرینش به این دل جاودان
کاش ما را هم مرادی بود اندر این جهان
گریه ها کردیم از هجر رخش حتی فغان
چشم ما را اشک دیگر کاش بودی ای فلک
تا بشویم بهر اقدامش همه کون و مکان
آه ای دل گریه کم کن رنج کم ده دیده را
آتش هجرش اگر سوزد تن فرسوده را
در فراقش گریه ها کردی نهان و آشکار
لیک دیگر طاقتی نبود دل غمدیده را
گر شقایق با وفا بودی بماندی در چمن
فارغ از حسن رخت هرگز نمیکردی وطن
آخر ای ماه شبم این کـــــــلبه ی تاریک دل
قصه های تلخ گوید از فراقت بــــــهر تـــــن
ای که عشقت قلب عاشق را دهد نور و صفا
از چه کشتی عاشقت را اینچنان ای بی وفا
زخم نومیدی زدی بر جان مــــــن بهــــــر ابد
زار گـــــــریم جان من برگرد از بهـــــــــر خدا
سالهای تلخ عمرم ناگهان آغـــــــــــاز شد
زانکه دیگر دل به سوی دوست در پرواز شد
تن همـــــی گردد به گرد نقش رویت در دلم
جان همی گوید که عشقت بهر دل چون راز شد
ای که نامت در حریم قلب عاشق جا گرفت
مهر تو در دل فتاد و یاد تو غمـــــــــها گرفت
لیک هنگامی که دیگر نقش روی تو ندید
شور قلبش در سکوت مرگ وی جانها گرفت
آخر ای دل شکوه ها کـــردی ز درد عشق یار
عاشقی را اینچــــــــنان آسان گرفتی آشکار
گر نداری طاقت هجران یارت پــــــس چـــــرا
در امید عشق مـــــیکردی دعای بی شمار
من به امید وصالت زنده ام در این جهان
گرچه امیدم بسی نومیدی ارد بهر جان
جز خدا نتوان که درد عشق من داند کسی
عاشقان را وصلتی ده ای خدای مهـــربان
از شقایقهای وحــــشی گلــه ها دارم بسی
درد دیرین چــــمن را می بداند هــــــر کسی
هر کجا بینی فشانده در چمـــن داغ فــــــراق
درد هجرش در چمن سوزد همه خار و خسی
عشق من همچون حــدیث راز پنهان مـــنست
آتــش دردم شـــــــــــرار آتش در خرمـــــن است
گریه هایـم عقده ی دل می گشاید بهـر دوست
سوز هجرم جان خراشین ناله ی اهریمن است
یک امید آخـــــــرم باشد نگــاه مانده گـــــــار
داغ دیــــرین دلــم را یـاد عــــشق یادگـــــــار
شاید آخــر یاد مـــا افتد گــل نا مهــــــــربان
چوان شکایتهای من پر کرده گوش کرده گار
قاصدک هان
ازچه خبر آوردي؟ کجا، وز که خبر آوردي؟
خوشخبر باشي، اما، اما
گرد بام و در من
بيثمر ميگردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري، نه ز ديار و دياري، باري
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربههاي همه تلخ
با دلم ميگويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب
قاصدک! هان، ولي... آخر.... اي واي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام ، آي! کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي جايي؟
در اجاقي -طمع شعله نميبندم- خردک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلام مي گريند..."

وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد.
وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد ،
زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد تو مانند بارانی بر روی من باریدی
و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی کردی
تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی
وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون
تو همان امید زندگی منیتو که آمدی مرغ عشقی که در باغ
دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به
خواندن کرد … تو که آمدی گذشته های تلخم
همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت.
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ،
و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم!
تو که آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد ،
کلام دوست داشتن مقدس تر از همیشه شد ، و
داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد!
تو که آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر کرد و
قلبم به استقبال عشق رفتوقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید
و صدف شد ، و دیگر در کنار ساحل تنها نبودم تو نیز با من بودی
تو که آمدی شبهای شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد !
تو مانند یک نوای عاشقانه در قلبم نشستی و
قلب مرا با آن نوای آرامت پر از محبت کردی
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازت در آسمان دلم ،
به من غرور پرواز به دشت عشق بخشیدی
تو مانند یک خاطره شیرین در دفتر عشقم می مانی و خواهی ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات
شیرینی که با هم داشتیم در صندقچه قلبم میگذارم
و کلیدش را به دست حق میسپارم

کاش آسمان میدانست درد من چیست !
کاش میدانست نیاز من چیست!
کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم....
کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست!
دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است ،
عاشقم ولی ، یک عاشق تنها!
یک عاشق بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست....
کاش دریا میدانست کویر چیست!
راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها!
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد
اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس!
کاش باران میدانست معنی انتظار چیست ....
منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران
را میکشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است....
و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست!

مرا با خود ببر
هر جا که می روی مرا نیز با خود ببر....
نگذار که در سکوت تلخ زندگی تنها بمانم ،
نگذار که در خلوت تاریک زندگی در گوشه ای بنشینم
و به نوای غمگین چشمانم گوش کنم...
هر جا که می روی اگر دوستم میداری مرا با خود ببر.....
به سفر می روی مرا همسفر خودت بدان ،
به رویاها می روی مرا نیز رویای خودت بدان...
نگذار که احساس کنم یک عاشق تنهایم....
عاشقی که آرزوی یک لحظه را دارد که در کنار یارش
و آن کسی که دوستش دارد باشد!
نگذار که همسفر من تنهایی ها باشند و همزبان من سکوت تلخ زندگی!
هر جا که می روی این دل بی طاقتم را که مجنون تو هست تنها نگذار!
دلی که همیشه و همیشه برای تو بوده و هست و خواهد بود ،
یک دل وفادار ، عاشق و یکرنگ!
به من نگو که قلبم همیشه در کنارت هست
و هیچگاه احساس دوری از مرا نمیکنی،
اینها همه یک قصه است ! من حقیقت را میخواهم ،
و حقیقت زندگی تویی ، وجود پر مهر تو و آن آغوش مهربان تو هست...
هر جا که می روی ، مرا نیز با خود ببر ،
مرا تنها نگذار و مرا روانه دشت تنهایی ها نکن!








